اول ا ز همه بگم که این پست نه خبره...نه مصاحبه...نه مسخره کردن لنگیاست... نه انتقاد...نه پیشنهاد... این پست مثل پست های همیشگی نیست.امروز اصلا حالم زیاد خوب نیست.انقدر دلم گرفته که نمی دونم چی کار کنم.ولی از همتون خواهش می کنم این پست رو تا آخرش با من باشید و با نظری که می دید حالمو جا بیارید.
موبایلش زنگ خورد.علیرضا (داداشم) شروع به حرف زدن کرد.از حرفاش یه چیزاییی دستگیرم شد.ولی باز صبر کردم تا صحبتش تموم بشه.وقتی تموم شد سوالی رو که می خواستم ازش پرسیدم: امروز می خوای بری استادیوم آزادی؟ جوابی که علیرضا داد بد جوری تکونم داد: آره.برا بازی با سپاهان.
یه حسی کم کم تمام بدنم رو گرفت...یه حس ناشناس...تا حالا این حس رو نداشتم.نمی دونستم اسمش چیه. فکر کردم.انقدر فکر کردم تا کم کم یادم اومد.حرفاش تک تک اومد تو ذهنم::: ح...س...ا...د...ت::::
حسادت...............................
آخه چرا حسادت؟ من که آدم حسودی نبودم.یعنی آرزوی رفتن به آزادی انقدر زیاده که باعث شده من برای اولین بار در عمرم حسادت کنم؟یعنی این آرزو تو دلم تبدیل به عقده شده؟ آره...آرزوی ورزشگاه آزادی تبدیل شده به عقده ی ورزشگاه آزادی.
وقتی بازیای لیگای خارجی رو می بینم و می بینم که زن و دختر راحت توش نشستن بازی رو تماشا می کنن و تیم محبوبشون رو تشویق می کنن یه بغض سختی گلومو می گیره.بغضی که تا میاد بره پایین دوباره تازه می شه.اون موقع ها که قرار شده بود واسه دخترا و زنا ت آزادی جایگاه بسازن... با خودم عهد کردم تمام بازی های استقلال که توی تهران باشه تو ورزشگاه باشم.ولی.... یه خبر تمام آرزو هامو نقش بر آب کرد:::::::::::: ساختن جایگاه منتفی شد چون نظر مجلس برگشت.هیچ کاری هم ازم بر نمی اومد چون تو این مملکتی که همه چیزش دست کله گنده هاست از من و امثال من چه کاری بر میاد؟اصلا مگه به نظر من و امثال من هم توجه می شه؟ اصلا مگه اهمیت می دن ما هم آدمیم؟یه جوری با ما رفتار می کنن انگار ارث باباشونو خوردیم.
هر چی بگم بازم کمه ولی وقت نیست پس با یه شعر از مصدق کارو تموم می کنم:
دل من میسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند
و کبوتر ها را
آه کبوتر ها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خاب مرا می چیند
وای باران...باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...باران
پر مرغان نگاهم را شست



